اگر قصد کردی که
به خواب چند صد ساله ی
اصحاب کهف فرو روی
خبرم کن تا از خدا بخواهم
کشتی نوح را
برای نجات روح زخمی ات
بفرستد
و آتش درونت را
گلستانی کند
سبز و عظیم.
دریای مواج دلت را بشکافد
و سرزمین قلبت را
به نور طوی
روشن سازد.
با دم مسیحایی
کالبد بی رمقت را
حیاتی نو بخشد
همچون تولدی دوباره.

هر چه نباشد
تو از نسل آفتابی ...
وقتی به خاطره ای در ذهن دیگری تبدیل می شوی, وقتی دیگری به خاطره ای در ذهن تو بدل شده است , آیا به مرزهای عشق نزدیک نشده ایم؟ آیا عشق, ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره ای دور نیست؟
"هاینریش بل"
خسته تر از آنم که موهای شعر را ببافم ;
بگذار در گوشه ای بی قافیه
تا ابد بیارامم ...
اینجا آسمان از لابلای شاخه ی درختها پیداست
و صدای نفس های زمین به گوش می رسد.
آواز پرندگانی همین حوالی
که گویا اختصاصا
برای موسیقی زمینه ی اینچنین منظره ای
ساخته و تنظیم شده است ...
و شکوفه های سپید بادام
و آب زنده ی رود
و نهال های نوجوان.
.
.
.
زنده باد هارمونی بهار !

