تبليغاتX
بامداد خمار

آن که گفت ...

 

 

آیا هر چیزی به زحمتش می ارزه..

به اندازه ی حل یک معما همین زندگی را دوست داشته باشیم

بودن احساس خوبیه اما گاهی اندیشیدن باعث متلاشی شدنمان می شود..

آن که گفت ، ندانست و گفت و آن که نگفت ، دانست و نگفت .

 آن که گفت ، بذر اندیشه را بخشکاند و آن که نگفت ،

نهال اندیشیدن را بیافشاند .

آن که گفت به راستی نگفت و آن که نگفت ، او به حقیقت گفت.

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ستاره*** | 11 بعد از ظهر | چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 •

خواب

 

 

دیشب دوباره خواب دیدم لبخندهایم چرکین است

و اشکهایم دیگر رسوایم نمیکند

دیشب دوباره خواب دیدم پروانه ها بالهایشان را حراج کرده اند

و خورشید خسیس

بیرحمانه دستهای طلایی اش را پشت ابرها پنهان میکند

دیشب

با ستاره ها نجوا کردم و لبخندهای خسته ام را تقدیمشان کردم

دیشب به ماه قول دادم برایش لالایی بخوانم تا خوابش ببرد

تا دیگر نتابد

دیشب مثل هر شب خواب دیدم

همان خواب را……

اما امشب خواب میبینم که دیگر خواب نیستم

و رویاهایم چیزی جز یک واقعیت احمقانه نیست

حالا دیگر خواب نمی بینم...

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 12 بعد از ظهر | جمعه هشتم آبان 1388 •

رابطه

 

 

میگم  "     

 

 بیایید همه ی ما روابطمون رو با هم قطع کنیم.

چون در رابطه ی انسانها ؛ تنها بُرد و باخت مطرح هست.

رابطه ی علت و معلولها هم قربانی بی عدالتی ها دارند ، میشوند..

در دشواری ها و درد سرها آدم تنهاست..

 

 

!! نوشته شده توسط ستاره*** | 4 بعد از ظهر | یکشنبه سوم آبان 1388 •

از یاد رفتگان؟؟؟؟

 

داستان از میوه های سر به گردون سای

اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید...

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 6 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 •

شما هم دیدید؟

 

امروز زیر یک خط  ؛  خط دیگری دیدم...

 

شما هم دیدید؟

 

!! نوشته شده توسط ستاره*** | 2 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 •

.....

uh 

ای کاش انفجار
 فرجام اگرچه تلخ
ما مومنان ساحت نومیدی
 نومید و بی شهامت
 حتی شهامتی نه
 که نوشیم شوکران
در برزخ زمین
آونگ لحظه های زمانیم
 اینجا که مرز مرز گزینش بود
 ایا کسی فرمان انهدام مرا می خواند ؟
فریاد می زنم نه صدایی
بر من نه پاسخی نه پیامی
تردید بود و من
 این تلخوش شرنگ شماتت را
 قطره قطره
 باری به جام کردم و نوشیدم
 دیدم که می جوند
 دیوار اعتماد مرا موریانه ها
اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم

 ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
 نمی دانم ...

(حمید مصدق)

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 6 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 •

دوری...

چشمک ستاره ای در آسمان ابری جالب بود، آن زمان که خورشید آسمان شب را در آغوش کشیده بود. غوغای ماهی ها میون تنگ کوچک دریا دیدنی بود آنچنان که عقاب ها در عجب مانده بودند.

به یک غفلت ، طوفانی شتابان سوی ساحل آمد ، جنگل ها فراری شدند و کوه ها فریاد زنان کمک می خواستند.

موجی بلند آسمان را آبی کرد و خود را به دریا کوبید ، قایق کوچک و قدیمی تکان شدیدی خورد ، چشم دریا باز شد و از خواب بیدار شد....

نالان و خسته بود...

چشم هایش سرخ و گریان بود...

قایق را در آغوش گرفت و به قلب خود برد....

دریا و قایق سال های سال از هم دور بودند و از دوری یکدیگر پیر و ملول گشته بودند...

اما حالا دریا قایقی دارد...

قایق هم دریایی دارد...

اما  کمی آن طرف تر...

ساحلی از دوری قایق می گرید....

...

..

.

!! نوشته شده توسط سعید | 9 قبل از ظهر | یکشنبه نوزدهم مهر 1388 •

یک خبر

 

 

یک خبر خوب  

من تا آخر عمرم هنوز وقت دارم..

 

 

!! نوشته شده توسط ستاره*** | 8 بعد از ظهر | دوشنبه سیزدهم مهر 1388 •

باور.....

 

 

در حوالی تردید کوچه ایست نامش باور

و آنسوی تر بن بستی به نام انکار

هر صبح که پنجره را باز میکنم

ساکنان کوچه و بن بست

جابجا شده اند.....

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 8 قبل از ظهر | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

تغییر اسم

 

 

 

سلام

اسم اینجا رو بعد از دوسال تغییر دادم

اگه مایل بودین اسم لینک اینجا رو توی پیوندهای وبلاگتون عوض کنید

ممنون از اسمهای قشنگی که پیشنهاد کردین

قایق

باور ناباورانه/کوپه هایی خالی از ما/دلخونه

خوابگاه عشق/مژه های ابری/قطب نما

جاودانه یمن/اندازه ی بی وسط

شفاف/ نیمرخ

 

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 7 بعد از ظهر | یکشنبه پنجم مهر 1388 •

نون و سیاست...

 

 

بعضی وقتها باید بفهمیم توی زندگی سرمایه گذاری مون ضعیفه..

دنبال پول بیشتریم یا عشق بیشتر  ؟

امان از روزی که غیر از خسارت چیز دیگری به دست نیاوریم.

می گفت : زندگی قماره...

اما رسوایی..

آه چه درد بزرگیه.

باید پول خرج کرد تا پول  کسب کرد ؟

همه مون دنبال چیزی می گردیم...پول بیشتر یا عشق بیشتر..؟

و ریسک.......

باباش دیگه رو پسرش سرمایه گذاری نمیکنه..

میگه پسرم نون رو میزنه تو سیاست میخوره..

میگه " پسرم سرش بوی سبزی میده .بوی قورمه سبزی 

 

 

!! نوشته شده توسط ستاره*** | 11 بعد از ظهر | پنجشنبه دوم مهر 1388 •

و من برگشتم.......

 

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز بامن باش اگر چه دیگه وقتی نیست.....

 

سلام به همه ی دوستان عزیز مهربون ودوست داشتنی خودم

قبل از هر چیز باید بگم که من دیشب میخواستم بیام ولی متاسفانه سرویس بلاگفا  در دسترس نبود که نه تقصیر منه و نه تقصیر اونهایی که جمعه قصد ناآرومی داشتن . بگم مقصرش کیه؟؟؟؟؟؟ بگم؟ نه بگم؟؟؟؟

امروزهمون روزیه که گفته بودم برمیگردم . البته ببخشید قرار بود بعد از ظهر باشه ولی میترسم اگه تا بعد از ظهر صبر کنم سیستم بلاگفا دو باره به هم بریزه

راستش با خودم قرار گذاشته بودم که تا اواسط مهر دیگه نیام اینجا  ولی بعد از حدود 10 روز از پست قبلیم وخوندن کامنتها زیبا و محبت آمیز شما دیگه نتونستم دوری شما رو تحمل کنم

حرفها و واکنشهای شما عزیزان در قبال این مرخصی دو هفته ای من خیلی جالب بود

یه دوست عزیز گفت که بی معرفت شدم ویکی گفت پی چی میگردی؟؟؟؟حتی تهدید به مرگ هم شدم..........

ولی باور کنید این آرامش واسم لازم بود شاید نتونم اینجا بنویسم که چقدر خوب بود .

چند روز سعی کردم اول خودموپیدا کنم و بعد.....

به شما هم پیشنهاد میکنم یه چند روز از عادتهای قشنگتون دل بکنید تا ببینید که چقدر این حس زیباست

همونطوری که قبلا هم نوشتم رفتنم دلیل خاصی نداشت ولی بازگشتم دلایل زیادی داشت که اولیش دلتنگی برای شما بود.....

1)از همکاران عزیزم در این وبلاگ ستاره خانم وآقا سعید تشکر میکنم که نگذاشتند دوری من از بلاگفا حس بشه

2)از تک تک شما همراهان صمیمی و همیشگی این وبلاگ هم که همیشه ما ها رو مرهون لطف خودتون کردین بینهایت سپاسگزارم

3)با اجازه ی شما بعد از گذشت تقریبا 2 سال از تاسیس اینجا میخوام اسم اینجا رو از اسیرنگاه تو تغییر بدم

خوشحال میشم که اسم جدید اینجا رو به کمک و با راهنماییهای شما انتخاب کنم.

4)امیدوارم که در این ماه رمضانی که گذشت عبادات همگی شما قبول شده باشه و به همه ی آرزوهای قشنگتون برسین. عیدتون میارک .

 

گاهی وقتها باید کم باشی تا کمبودت احساس بشه نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت بشه

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 10 قبل از ظهر | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 •

چرا رفتی..... ؟

فانوس این راه سیاه دست بود...

کلید مهمان سرای " اسیر نگاه تو " هم از آن توست...

بزرگ و خوب این دیار بودی و هستی و خواهی بود...

رفتی و سکوت ُ مهمان ناخوانده این منزل کردی...

تو که می دانستی که با رفتنت دیگر صفایی نیست...پس چرا رفتی ؟

......

....

..

. 

!! نوشته شده توسط سعید | 1 قبل از ظهر | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

 

                              

در مورد کاری که اندیشه نمیکنیم

یک چیز ِ خوب را میکنیم ضد خودش

و این هنر زندگی نیست....

دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

در گلستان چه بوی علفی می ماند

من در این آبادی پی ِ چی میگشتم

پی ِ رودی ....لبخندی...........

 

 

!! نوشته شده توسط ستاره*** | 9 بعد از ظهر | دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 •

.....

سلام دوستان عزیز

 بدون هیچ دلیل خاصی من  حداقل تا یکی دو ماه دیگه نمیخوام بیام سایت بلاگفا

ولی یک روز بر میگردم

یک روز بعد از ظهر..........

حق نگهدارهمگی شما

!! نوشته شده توسط G.K3/2 | 4 بعد از ظهر | شنبه چهاردهم شهریور 1388 •

RSS